
عادت کردهام؛
به روح مچاله،
نگاه بیخانه،
چشمان بی چاره...
و
«تو» گفتنهای بیاشاره...
دیگر سایه سرم تیر میکشد؛
از بیخ گوشم،
میخک گلویم،
تیغ غروب آفتابِ... «نگاهت»؛
(شاید...!)
ایکاش کسی میفهمید؛
«من»
آفتاب لب بومم!
****
بعد التحریر:
۱- این دلنوشته تاریخگذشتس و چندماهی از نگارشش میگذره، از تیرماه تا امروز...
۲-این روزها خیلی حالم خوبه...خیلی!
۳-این روزها متفاوتم از چند ماه قبل.
۴- این روزها...
۵- دیگه «این متن، عاشقانه است!»
نوشته شده توسط م.صابری در شنبه 25 مهر1388 ساعت 19:4 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت

کشت تقدیر تو ما را، به که باید گفت؟
مردم از درد خدا را، به که باید گفت؟
سرنوشتم اگر این است که می بینم
حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟
آی خط خوردگی صفحه پیشانی!
این همه خط خطا را به که باید گفت؟
مو به مو حادثه بارید به هر بندم
تیر باران بلا را به که باید گفت؟
هر نفس آهی و هر آینه اشکی شد
وضع این آب و هوا را به که باید گفت؟
هر دمی دردی و هر ثانیه سالی بود
شرح این حادثه ها را به که باید گفت؟
هذیان بود و شب و تاب و تبِ تردید:
درد و درمان و دوا را به که باید گفت؟
چه کنم این همه اما و اگرها را
این همه چون و چرا را به که باید گفت؟
آفرین بر تو و نفرین به خودم
جز تو، نفرین و دعا را به که باید گفت؟
شکوه از هرچه و هر کس به خدا کردم
گله از کار خدا را به که باید گفت؟
ز که یاری، ز که یاری، ز که باید خواست؟
به که یارا! به که یارا! به که باید گفت؟
*****
بعدالتحریر:
۱- چند وقتی می شه که از بس «نمی دونم» وبال جمله هام کردم، نطقم بینایی سابقش رو از دست داده و فکر کنم تا خط بریل تکلم و این چیزا رو هم بخواد یاد بگیره، حالاحالاها باید به قوت لیوان لیوان آب هویج تو دست بعضیا، زل بزنه و حسرت نطقشونو بخوره!
۲- «نمی دونم» چه مرگمه...!؟
۳- «نمی دونم» اگه حاصل تفألم به دیوان قیصر عزیز این چند بیت ِ زبان حال نمی شد، می تونستم وبلاگم رو از خودم جلو بندازم و به روز کنم یا نه؟....نمی دونم!؟
نوشته شده توسط م.صابری در یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت 0:10 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت

این روزا حس حیواناتِ مزرعهای رو دارم که تو تاریکی شب، زل زدن به روشنایی درون کلبه و خوکهایی رو تماشا میکنن که تا دیروز کنارشون بودن و امروز روی دوپا وایسادن و شراب سرو میکنن...!
اورول چقدر زود رمانش رو تموم کرده...!!
یعنی از اینجا به بعدش چی میشه!؟
*****
تکمله: انسان از آغاز، همانگونه میهراسد که از پایان و بی آنکه حتی در گذر روزها دخیل باشد، روزی جشن میگیرد، روزی میگرید و فراموش میکند که خواهد گذشت و زمانی، هیچ کس نامی از او و روزهای مقدسش نخواهد برد؛«ما فنا میشویم، هر یک به تنهایی...»
نوشته شده توسط م.صابری در شنبه 23 خرداد1388 ساعت 17:44 موضوع دلنوشته ها | لینک ثابت

«راست میگفتی، هر چند دروغ پنداشته بودم! تقصیر من نبود؛ نیست. اما شواهد همه برعلیه مناند و نمیدانم کی، کجا و چه کسی این سیاهه شواهد را پابهپای ساعات و لحظههایم رقمزده تا امروز مهر زبانم شوند و ....بار دلم! بازی را شروع کردهام، چند سالی است، اما باختهام. بد کردم با تو... اما دیر فهمیدم که راست میگفتی...»
دستنوشته را تا کرد و در جیب پالتوش گذاشت. نگاهی به تاریکی خیابان کرد و سیگاری گیراند. دم از دم برنیاورده بود که بغض دودآلود گلویش، چشمانش را تر کرد. نفهمید دود سیگاراست یا آتش دل. قبول کرده بود تمام این سالها در کنار بودن و نبودن را! خوش نبودن و خوش نمودن را! نگاه کردن و ندیدن را...«منتظر بودن» را...!
لبخند ترکیب خطوط چهرهاش را از غمآلودگی رهاند، اما سوزش چشمانش شدیدتر شد و ناخواسته تمام حجم تنهاییاش قوس برداشت و در هم شکست.
تا حد امکان سرش را به میانه شانهها فروداده بود؛ گویی در فرار از سرما و در یقه پشمین پالتو، اما میخواست بگریزد. هرچند شبیه همه بود در آن جمع کثیر؛ غمگین، مبهوت و کنجکاو، اما رمزی داشت بیش از دیگران و دیده بود، چیزهایی بیشتر.
تنهاش به تنههای سرمازده میکشید. خود را به کنار جدول کشاند. سیگاری دیگر و سرفهای شدیدتر و اشکی...
غروب نشده، مبایلش را تازه روشن کرده بود. پیامک؛«بیا پای برج... برا خدافظی!». بعد از 5 سال !!؟ نفهمید چگونه رسید، چگونه دید و شنید آنچه را فرصت نکرد باور کند! حرفهای آخر را، فقط او شنیده بود و ایکاش نمیشنید. نمیشنید:«من باید تقاص بدم... همین امروز، تو هم شاهد!»
تیغ رقص نورهای قرمز و آبی، پای برج را چون بزمی شبانه منور کرده بود. از بهتِ آلوده به کنجکاوی جمعیت، استفاده کرد و آرام نگاهی دوباره به دلنوشتههای حالا دیگر مچاله شده انداخت، خواند؛ در دلش:«راست میگفتی...»
صدای آژیرها کمکم، تنهاییاش را شکست. سیگار نیمسوخته در میان انگشتانی که بهلرز سرما و غم، نگهدار دلنوشتهها بود، به تکانی پودر شد و به زمین ریخت. جمعیت دیگر تا لب جدول؛ حریم تنهایی او، فاصلهای نداشت...
***
مبایلها خاموش شد. تیغ رقص نورها فروخفت. صدای آژیرها آرام گرفت. جمعیت از هم پاشید. ایستادهها تکتک رفتند همه و او که از ابتدا تنها و نفسزنان به میانه آمده بود، در کناره آرام نشسته ماند.
رد نامفهموم خون بر فرورفتگیهای بیتناسب آسفالت خیابان پای برج، حک شدهبود. خیره به رد، در دل مرور میکرد، غمی را که فرصت نکرد بازگویدش، استدلالش کند، فریادش زند: «باور کن دروغ گفتم! تمام این سالها رو...!»
نوشته شده توسط م.صابری در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ساعت 9:34 موضوع داستان واره ها! | لینک ثابت

دروغ نیست؛ عین واقعیت است!
حال خوب و دل خوش را نه دیگر به سیر و مثقال که کیلو کیلو، به انضمام تبصره اصلاح مصرف، به باد میدهیم و اصلاً نه به روی خود میآوریم... نه از آنها میبُریم!!
روزهایسخت؛ نه تلخی را میگذرنم و نمیدانم چه باید نامید این حس و حال غریب را. ایکاش عاشقی میدانستم، تا نه به نیشخند دیگران (که گویی حسرت و انتقامی جز تمسخر عاشقانگی بر گرده وجودشان سنگینی نمیکند!)، که به نیت خود به لوایش میغلطیدم و دم برنمیآوردم که بیایند و ببینند و بخندند!
نمیدانم...!
اصلاً شاید از بس نمیدانم، کاسه چهکنم هم در دستم ترک برداشته و رویم نمیشوم به سوی کسان درازش کنم(چه رسد به ناکسان!!؟)
روزگار غریبیست؛ انگار دنبال کسی میگردم که ادبیات سوالم را برایم ویرایش کند، نه جوابم را نگارش! انگار اصلاً میدانم جواب را... اما همچون بازی کودکیهایم، جوهر قلمی که هویج را به خرگوش و موش را به سوراخ رساند، رنگ همراهی ندارد... میدانم که نمیدانم و دیگر نمیدانم چه را میدانم!!!
چقدر تشنه تنهایی مطلقم؛ مطلق!
بیچاره «خیالم» که بارها بازیچه مرگهای خودخواستهام میشود و ناگزیر مجبور به قبول حیات ناخواستهام!!
بیچاره.... خودم!!
*****
«...چندش آور است. مگر همین آدمها در زندگی هم چندشآور نیستند و آدم تحملشان میکند؛ تحمل میکند. در هر حال حوصله چسنالههای دلسوزانه (اینان) را ندارم؛ بهخصوص که هستم و میدانم، میبینم و دیدهام در خودم که مرگ به اختیار را نمیتوانم قبول کنم. بیش از همیشه به آن اندیشیدهام در این ایام از پس سالها که از برش کوتاه مرگ اندیشیام در نوجوانی گذشته است؛ اما هربار به همان نقطه اول رسیدهام: نه! میمانم، می مانم. یعنی عذاب را تاب میآورم، یعنی در حد فاصل یک سگ و یک آدم که میشناختم باقی میمانم. پدر میگفت سنگ زیرین آسیاب بودن! اما... نفرت، با این نفرت که از دل و درون من سر برمیکشد چه کنم پدر؟ من که یک پارچه عشق بودهام؛ عشق... و به راستی گفتم و باور داشتم که تو را خدا برای من فرستاده است؛ پاداش رنجهای عاشقانه من، ای جمال خدا!
پس اکنون چگونه بپذیرم که باور من و حقیقت من یک دروغ پیش پا افتاده بودهاست؛ به قول شاعر، یک آدم هشت من نه شاهی!! نه، این نبود آن برکه زلال که میدرخشید در پرتو آفتاب نگاه من و خود درخشانترین آنات من بود و بیهیچ کاستی مرا در خود باز میتابانید و خود را در من، نه؛ او حقیقت محض تمام بود، ناب بود و خود همان بود که عمری (بی آنکه بدانم) به جستجویش پوییده بودم...» (بخش کوتاهی از رمان تأثرگذار «سلوک» نوشته استاد محمود دولتآبادی)
نوشته شده توسط م.صابری در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

«یک روز چشم گفت:
من در آنسوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟
گوش لحظه ای خوب گوش داد سپس گفت:
پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم.
آنگاه دست درآمد و گفت:
من بیهوده می کوشم آن رالمس کنم من کوهی نمی یابم!
بینی گفت:
کوهی در کار نیست. من اورا نمی بویم!
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید وهمه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند وگفتند:
این چشم یک جای کارش خراب است..!!»
واین حکایت خلیل جبران شاید زیباترین توصیف از شهر امروزمان باشد که قواعد زیستن در آن را گویی نباید از آغاز فراموش میکردیم تا امروز چراغ به دست درپی یافتن حل معادلاتش سرگردان نمی شدیم...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
سینمای شیشه ای (محمد صابری)
میرزا بنویس (کیوان امجدیان)
دست نویس(رضا ظریفی)
سنگ صبور(مهدیه یکتا)
انکار ما (میثم فکری)
کاغذ بی خط...(سمیراسجادی)
بدون هیچ مخاطب خاصی!! (فاطمه)
باز امشب در اوج آسمانم (آمنه)
دادگاه رسمی (بنت الهدی صدر)
سهم من(آزاده صالحی)
دلتنگیهای آدمی...(مرضیه)
سينما و من (سحر)
چای نبات(مهدی شیخ صراف)
دامون (سيدمحمدطباطبايي)
ریش سفید(م.ج.صدیق)
متولد برج جوزا (مهسا فعال)
آلاچیق(محسن )
خدایی که به من میخندد(حجت)
درخت گلابی(امیر جلالی)
در يمني و با مني (اويس)
تك نوشته ها...(محمدمهدي اسلامي)
کیهان شناسی(مرکوری)
خواب زمستاني خبر(سيدمحمدطباطبايي)
نمایندگی مجاز (حجه الاسلام زائری)
گذرنامه (سیدمحمدفخار)
شکار لحظه ها (مرتضی مصباح راد)
دانای کل(مصطفی مستور)
دکترعبدالکریم سروش
مسیح علی نژاد
مکتوب(عطاءا..مهاجرانی)
محمد صالح علاء
كامران نجف زاده
مهمانی من (منصور ضابطیان)
هفته نامه شهروند امروز
راه فيروزه
عکسهای بی صاحب
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
طراح قالب
POWERED BY