تبليغاتX
شهر شیشه ای
 

...رضایت!

...راضی!

 دم می جنباند

دعا می خواند

و صدایی از او شنیده نمی شود

راضی است ماهی

چه در آب اقیانوس

چه در کنار ساطور

راضی است؛

در خانه شیشه ای

و جایی برای پنهان شدن ندارد

(شعر از شمس لنگرودی)


 

نوشته شده توسط م.صابری در جمعه 21 تیر1387 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت


مردم من...

نگاه خمیده من...

 

نگاهم،

زیر سنگینی نگاه مردم،

خمید،

و من ناشیانه

صافی دلم را،

هدرش کردم...

دیوارهای شهر،

هنوز

دلتنگ مردم چشمان من است...


 

نوشته شده توسط م.صابری در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت


خواب آخر...

در مسیر باد...

آخرت را خواب دیدم؛ آخرت را...آخرم را!

ترسیدم،

شک کردم...با تعجب،گریه کردم...

خندیدم،

یادم  آمد،خوانده بودم، زندگی:

"برگ بودن در مسیر باد نیست،

امتحان ریشه هاست؛

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست..."

خواب بودم...!؟ 


 

نوشته شده توسط م.صابری در پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت


...ترازوی خزانه دار

 

...آنگاه زنی گفت: با ما از شادی و اندوه سخن بگو.

 

و او پاسخ داد:

شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.

چاهی که خنده­های شما از آن بر می­آید، چه بسیار که با اشکهای شما پر می­شود.

 آیا جز این می­تواند بود؟

هرچه اندوه درون شما را بیشتر بکاود، جای شادی در وجود شما بیشتر می­شود.

مگر کاسه­ای که شراب شما را در بر دارد ، همان نیست که در کوره کوزه­گر سوخته است؟

مگر آن نی که روح شما را تسکین می­دهد، همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده­اند؟

هرگاه شادی می­کنید، به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست.

و نیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما  بوده است.

پاره­ای از شما می­گویید «شادی برتر از اندوه است» و پاره­ای  می­گویید «نه، اندوه برتر است.»

اما من، به شما  می­گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.

این دو با هم می­آیند و هرگاه که شما با یکی از آنها بر سر سفره می­نشینید، به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است...

 *****

به راستی، شما  همچون ترازویی میان  اندوه و شادی خود آویخته­اید.

فقط آنگاه که خالی هستید در یک تراز آرام می­مانید؛ هرگاه که خزانه­دار شما را بر می­دارد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرد، شادی و اندوه شما ناگزیر زیر و زبر می­شود.

(از کتاب پیامبر؛ اثر جبران خلیل جبران)


 

نوشته شده توسط م.صابری در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


خلوت سایه ها

خلوت سایه ها

سایه­ها؛

از نورند،

باید

عاشقش باشند؛

که بودنشان از اوست،

اما...

در عجبم،

از اصرارشان بر پنهان ماندن،

از چشم نور؛

پشت هر چیزی...!


 

نوشته شده توسط م.صابری در چهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting