
دم می جنباند
دعا می خواند
و صدایی از او شنیده نمی شود
راضی است ماهی
چه در آب اقیانوس
چه در کنار ساطور
راضی است؛
در خانه شیشه ای
و جایی برای پنهان شدن ندارد
(شعر از شمس لنگرودی)
نوشته شده توسط م.صابری در جمعه 21 تیر1387 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت

نگاهم،
زیر سنگینی نگاه مردم،
خمید،
و من ناشیانه
صافی دلم را،
هدرش کردم...
دیوارهای شهر،
هنوز
دلتنگ مردم چشمان من است...
نوشته شده توسط م.صابری در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت
آخرت را خواب دیدم؛ آخرت را...آخرم را! ترسیدم، شک کردم...با تعجب،گریه کردم... خندیدم، یادم آمد،خوانده بودم، زندگی: "برگ بودن در مسیر باد نیست، امتحان ریشه هاست؛ ریشه هم هرگز اسیر باد نیست..." خواب بودم...!؟
نوشته شده توسط م.صابری در پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت

...آنگاه زنی گفت: با ما از شادی و اندوه سخن بگو.
و او پاسخ داد:
شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خندههای شما از آن بر میآید، چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود.
آیا جز این میتواند بود؟
هرچه اندوه درون شما را بیشتر بکاود، جای شادی در وجود شما بیشتر میشود.
مگر کاسهای که شراب شما را در بر دارد ، همان نیست که در کوره کوزهگر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین میدهد، همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیدهاند؟
هرگاه شادی میکنید، به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست.
و نیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است.
پارهای از شما میگویید «شادی برتر از اندوه است» و پارهای میگویید «نه، اندوه برتر است.»
اما من، به شما میگویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.
این دو با هم میآیند و هرگاه که شما با یکی از آنها بر سر سفره مینشینید، به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است...
به راستی، شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آویختهاید.
فقط آنگاه که خالی هستید در یک تراز آرام میمانید؛ هرگاه که خزانهدار شما را بر میدارد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرد، شادی و اندوه شما ناگزیر زیر و زبر میشود.
(از کتاب پیامبر؛ اثر جبران خلیل جبران)
نوشته شده توسط م.صابری در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت

سایهها؛
از نورند،
باید
عاشقش باشند؛
که بودنشان از اوست،
اما...
در عجبم،
از اصرارشان بر پنهان ماندن،
از چشم نور؛
پشت هر چیزی...!
نوشته شده توسط م.صابری در چهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

«یک روز چشم گفت:
من در آنسوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟
گوش لحظه ای خوب گوش داد سپس گفت:
پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم.
آنگاه دست درآمد و گفت:
من بیهوده می کوشم آن رالمس کنم من کوهی نمی یابم!
بینی گفت:
کوهی در کار نیست. من اورا نمی بویم!
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید وهمه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند وگفتند:
این چشم یک جای کارش خراب است..!!»
واین حکایت خلیل جبران شاید زیباترین توصیف از شهر امروزمان باشد که قواعد زیستن در آن را گویی نباید از آغاز فراموش میکردیم تا امروز چراغ به دست درپی یافتن حل معادلاتش سرگردان نمی شدیم...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
سینمای شیشه ای (محمد صابری)
دست نویس(رضا ظریفی)
سنگ صبور(مهدیه یکتا)
کاغذ بی خط...(سمیراسجادی)
چای نبات(مهدی شیخ صراف)
دلتنگیهای آدمی...(مرضیه)
بدون هیچ مخاطب خاصی!! (فاطمه)
سينما و من (سحر)
باز امشب در اوج آسمانم (آمنه)
دامون (سيدمحمدطباطبايي)
ریش سفید(م.ج.صدیق)
متولد برج جوزا (مهسا فعال)
آلاچیق(محسن )
خدایی که به من میخندد(حجت)
درخت گلابی(امیر جلالی)
در يمني و با مني (اويس)
تك نوشته ها...(محمدمهدي اسلامي)
کیهان شناسی(مرکوری)
خواب زمستاني خبر(سيدمحمدطباطبايي)
نمایندگی مجاز (حجه الاسلام زائری)
گذرنامه (سیدمحمدفخار)
شکار لحظه ها (مرتضی مصباح راد)
دانای کل(مصطفی مستور)
دکترعبدالکریم سروش
مسیح علی نژاد
مکتوب(عطاءا..مهاجرانی)
محمد صالح علاء
كامران نجف زاده
مهمانی من (منصور ضابطیان)
هفته نامه شهروند امروز
راه فيروزه
عکسهای بی صاحب
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY